تبلیغات
..... - عشق

شب یلدا بود!!

عشق

نویسنده :Sajjad_Swf
تاریخ:شنبه 24 دی 1390-06:17 ب.ظ


چندین سال پیش،دختری نابینا زندگی می کرد

که به خاطر نابینا بودن

از خویش متنفر بود.

او از همه تنفر داشت الا نامزدش.

روزی دختر به پسر گفت:

اگر روزی بتوانم دنیا را ببینم،

آن روز

روز ازدواجمان خواهد بود.

 

روزها همچنان می گذشتند

تا اینکه

شانس به او روی آورد

و شخصی حاضر شد

تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند.

آنگاه بود که دختر توانست

همه چیز،

از جمله نامزدش را ببیند.

***

پسر شادمانه از دختر پرسید:

آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده ؟

دختر وقتی که دید

پسر نابیناست

شوکه شد!

بنابراین در پاسخ گفت:

"متاسفم"

نمی تونم با تو ازدواج کنم،

آخه تو نابینایی!...

پسر در حالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت،

سرش را پایین انداخت و از کنار تخت دختر دور شد.

بعد رو به سوی دختر کرد و گفت:

بسیار خوب

فقط از تو خواهش می کنم

مراقب چشمان من باشی.

برگرفته از یک دوست




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How do you stretch your Achilles?
یکشنبه 26 شهریور 1396 10:53 ب.ظ
I'm not positive the place you're getting your information, however great topic.

I must spend some time learning much more or working out more.
Thanks for great info I was searching for this information for my mission.
www.purevolume.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 09:32 ق.ظ
Aw, this was an exceptionally nice post. Finding the
time and actual effort to produce a very good article… but what
can I say… I procrastinate a whole lot and never manage to get
nearly anything done.
BHW
پنجشنبه 31 فروردین 1396 05:55 ق.ظ
Ahaa, its fastidious discussion on the topic of
this article here at this website, I have read all that, so at this time me also commenting here.
BHW
چهارشنبه 23 فروردین 1396 11:06 ب.ظ
Generally I don't learn article on blogs, however
I would like to say that this write-up very compelled me to check out and do so!
Your writing style has been surprised me. Thanks, quite great
article.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo